دارم کتاب میخونم...

‌یاد

جمعه 9 آذر 1397 09:34 ب.ظ

نویسنده : yefelani ‌
  چن روز پیش از پله های مدرسه ی ردیف کامل با باسن اومدم پایین //
ی دادو بیداددی را انداختم از طبقه پهارمم اومدن بالا سرم
قشنگ کمرم کبووووده
اصا ی کبودیه هست قشنگ بنفشه خدایی تاحالا همچین رنگی ندیدم //
خیلی درد میکنه...یادمه اون لحظه ک افتادم چن دقیقه مرگ و زندگی بودم همزمان با داد و بیداد تو دلم میگفتم لعنتییی
چیکار کنمم این چ دردیه مگ داریم مگ میشه نمیتونم مینوام بمیرم /:::
با m هم خدافظی کردم (دارم فک میکنم بیخیال و همه چیو بگم تو وب... )
والا...بهم میگه با من تموم کن برو با پسره حال کن
میگم بابا من میخوام بهش بگم دیگ نمیام ..تو چی میگی باز ...
میدونم خیلی خیلی ناراحته...چ دنیایی شده ها
الان ینی من دو نفرو دارم ول میکنم 
 ://////
تقصیر من نیست بهش گفتم حق نداری با من بدرفتاری کنی میزارم میرم...
چی بگم...اونم ک دو روز حرف زدیم و تموم
بهتر بابا...از ی طرف ضربه خوردم و داغون شدم و از یطرف راحت شدم
امیدوارم دلم براش تنگ نشه.....
نمینوام دربارش بنویسم اه
معدم درد میکنه...دیروزم سیگار کشیدم درد گرفت
سیگار چ ربطی ب معده دارع اخه /
هعیییییی



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 آذر 1397 09:35 ب.ظ