دارم کتاب میخونم...

پنجشنبه 15 آذر 1397 10:51 ق.ظ

نویسنده : yefelani ‌
دیروز با مهسا پیش مشاور بوزم ...ارومم کرد...جلسه ی اول
دیروز فرزادو دیدم...قرارمون امروز بود...گفتم تمومش کنیم ناراحت شد
ب خودم قول داده بودم دیگ باهاش خاطره نسازم ولی باز پریدم رفتم بغلش
امرو قراره س چار ساعت باهم باشیم...میخوام بهش کتاب بدم بخونه
نمیتونم...نمیتونم اونو با این دنیای سیاه با روزی  جعبه سیگار ول کنم...
خدایا کمکم کن.....هعی.....چی بگم واقعا...چی بگم
تصمیم گرفتم دیگ ب گفته ی دیگران عمل نکنم
ا کوچیک بودم خانم دکتر خانم دکتر از دهنشون نیفتاد حالا ک خواهرم خانم دکتر شده میگن انتطارمون از تو بالاتره
خبر ندارن من موقع انتهاب رشته یا برق میزنم یا کامپیوتر
تمام



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 آذر 1397 10:49 ق.ظ