دارم کتاب میخونم...

جمعه 16 آذر 1397 01:06 ب.ظ

نویسنده : yefelani ‌
دیروز ساعت دو زبانو جیم زدم رفتم پیش فرزاد
از شب قبلش یکم از دستش دلخور بودم...اصلا بها نمیده :/
گفت بریم بالا..دوستای حسودشم یکیش اومد میگف من نمیرم پیش من باید خرف بزنین
بهش کتاب دادم مسخره بازی در میورد میگف کتاب ببینم خوابم میبره از دستش گرفتم و گفتم پسرا بخوانم نمیتونن ادم باشن بخاطر دوستاشون
گفت ینی من ادم نیسم منم گفتم ن و گفت خداحافظ فرشته:/
ی چن دقیقه دپرس بودم و بعد رفتم..بجای پله از دیواره میخواستم بپرم...برا من ک قدم کوتاس  زیادی بلند بود....صدای دوستاشو ک میگفتن
پاش میشکنه میشنیدم...یهو دیدم اقا اومده میگه وایسا...مستقیم پریدم و چیزیم نشد
رفتم....دم در روی بلوک نشستم سرمو گذاشتم روش ..یهو دیدم اومد....نگاش نکردم
و یهو دیدم یا امام حسین پسر عمم.گفت سلام خوبی.راحت باش
من هنگ کردم..فرزادم مستقیم راشو گرفت رفت..گفتم ن مزاحم بودم گفت من باشم؟ ن برو تاکسی میگیرم زبان دارم
انقد بیشعور نیس ک ب کسی بگه هاا!؟؟؟ولی ابروم خوب رفت...تو این هیفده سال یبارم فامیل ندیدگ اون وقتتتت اونننجااا اون زمااان س بعد از ظهررر...ای خدا
فرزاد گفت تو فقط تن من کتک بده..اول رفتم پیشش میگف برو نمیشناسمت من ازت ادرس خواستم ...دوباره داشتیم میرفتیم دوستش اومد
گفت این چی داره داری میری پیشش ها..منم دیگ دعوا افتادم باش اول گفت باش ببخشید بعد دید من ول نمیکنم گفت بسه دیگ پرو شدی بزن ب چاکگهیچی دیگ دوباره رفتیم ی چن تا زدمش گفتم تقصیر تو بود...بعد  رفتیم تو اتاق یکی از خرابه ها..اول من رفتم دوتا سیگاری نشسته بودن
منو دیدن پوکیدن..بعد فرزاد رفتن بیرونشون کرد...گفت اینجا هرروز گشت و پلیس میان...وویییی انقدر ترسییدمم
دوستاش بیرون بودن نگهبانی مثلا ک اومدن بگن...گفتم همش میخندی سرمو اورد بالا گفت منو ببین من کی مسخرت کردم
ب دیوار تکیه داد ی ساعتی فک کنم تو اون حالت بود و من بغلش:/
‌بعد دوتا بلوک اورد نشست گفتم من چی ...رفتم رو پاهاش....برا اولین بار بوسم کرد...گفت میخوام گازت بگیرم منم با پرویی گفتموبگیر گفت نمیشه جاش میمونه
هعییییی...ی دوساعت تو اون حالت بودیم حرف زدیم....گفت اگ ادامشم میدادیم سخت بود چون س ماه باید انسال برم کشتی ...
نکته قابل توجهش این بود ک من دو ماه ازش بزرگترم..خخ مسخره
دیگ قلبم کمتر درد میگرفت....ااههه..بعد دیگ تاریک شد ...پنج و نیم..
گفت من میترسم رفیقام رفتن بیان ببین نارو مستقیم دستبند میزنن میبرن...گفتم من میتونم بیشتر باشم....
گفت بالا باز دوستام اذیت میکنن..سرمو چسبوندم ب دیوار نمیخواستم تموم شه...:(
هعیییی....بهم گفت قول مردونه میدم  سیگار کمتر بکشم....بهم گفت توام باید دوتا قول بدی...
یکی این بود ک دیگ اوتجا نرم چون خیلی خطرنامه..یکی دیگم ک ب خودم آسیب نزنم
یادمه رو پنجره خرابه نشستم دستاشو گرفتم خودمو ب طرف پایین ک کلی ارتفاع داش خم کردم!
گقت ن نکن.اگ بیفتی هیچوقت خودمو نمیبخشم!!....گقت اسممو ب مشاورت نگو از زیر سنگم شده ی درصد از ب بابات بگه پسدام میکنه خخ
دیگ رفتیم بیرون...گفت اینجا ادم زیادع ....نطرناکه باید بریم..هیچ کدوممون نمیتونسیم بریم....اخرش رفت..سیگار خرید برگشت
اومد پیشم...گفت امروز کلا پیش تو بودن دوستام کلی حسودی کردن!اه اه .......نمیدونم...

اخرین لحطه دستامون از هم جدا شد و رفت...دوتا از دوستاش از بالا نگام میکردن....
یکیش یحوری بود ....فقط چشناشو دیدم ک ی چیزی توش بود...از انم میترسم اشنا باشه خخ
ی زار و حسرت خاصی بود!بیخیالش ....ولی فرزاد با همه دوستاش فرق داشت....
جالبع...ولی تجربه خوبی بود...دیگ قسم میخورم دیگ ب پسری نزدیک نشم!
دروغ چرا اصلا نمیخوام ک بشم...این ی هفته ای دیگ حتی خوش تیپ ترین پسرم رنگی پیشم نداشت
تاریخ تولدشو میدونم...دلم میخواد بهمن ماه براش تولد بگیرم...اره تمومش کردیم ولی اینستاشو دارم..مداقل یروز نمیتونم باهاش باشم ن
منطقیش اینه ک نه...چرا اذیتش کنمv :((....اینم معشوقه ی دوران جوانیِ فلانی:)))))
هعی دنیا....میتونم فراموشش کنم....ولی ای گاش بهم گفت دیگ ب خودت اسیب نرسون رو قبول نمیکردم
سخته...خیلی سخته......اون گفت قول مردونه میدم...کمتر میکشم...لعنتی..وقت صدا میومد میرف ببینه کسی هست یا ن
از خرابه چن تا بلوک تیز میگرفتم ک  دستامو خراش بدم....نمیدونم..بیخیال....
دلم میخواد امروز برم پیشش .....ی شیشه بگیرم با تمام وجود فشار بدم خونش چکه کنه....
یادم میره...یادش میره......:)......
اینم ی تجربه دیگ
خدایی یروز از زندگیم کتاب مینویسم....حتماااا اینکارو میکنم..ن بخاطر این بخاطر خیلی چیزا ک باورش سخته و اره من
بودم:)
خدایا شکرت!!
برم نماز بخونم!!:)))ارومم میکنه....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 16 آذر 1397 01:35 ب.ظ